تبليغاتX
تولد عشق
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه’عشق تر است
سلام :

شاید این آخرین سلامی باشه که از من می بینین...............

توی این مدت حرفای دلم توی این صفحه ی شیشه ای برای کسی زدم که هیچ وقت حتی آدرس این 

صفحه رو نمی دونست..........

ولی این شما بودین که حرفام گوش کردین و تشویقم کردین که بازم بنویسم..................

همیشه گفته بودم نوشتن بهونه می خواد ولی من حالا بهونمو برای نوشتن توی این جا از دست

 دادم.......... شاید...شاید دلم برای دفتری که هر شب توش حرفای دلمو می زدم تنگ شده......

نمی دونم......نمی دونم.......زبونم بند اومده....ولی احساس می کنم وجودم اینجا دیگه فایده ای نداره

فقط از همتون یه خواهشی دارم.......قول بدین بعد از اینکه این آخرین دست نوشتم خوندین بعد از اینکه

برام نظر دادین(البته اگه دلتون خواست) برام دعا کنین.......خواهش می کنم...دعا کنین بتونم راهی رو

که اومدم ادامه بدم و نشون بدم عشق هنوز نمرده.............و یه خواهش دیگه ازتون دارم..........

همیشه خوش باشین و عاشق..............عشق میشه توی هر چیزی پیدا کرد حتی توی وجود نازنین

خودتون و ترس از خودتون دور کنین.................................

خوب خیلی حرف زدم،راستی این وبلاگ تا ۲ هفته بعد از درج این مطلب بازه،تا اون موقع هر روز نظرامو

چک می کنم................

بازم از همتون ممنونم و در آخر مثل همیشه دعا می کنم همیشه در پناه حق سبز و عاشق باشین ...

من و میلادمو هم فراموش نکنین..........

یا حق...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:39  توسط آوین | 
می تونی چشمات ببندی و یه لحظه فکر کنی.......

تو سیاهی چیزی که می بینی فرو بری و فکر کنی اگه چه جوری بود بهتر بود؟.............

شاید قدر چشمای نازنینتو  تازه بفهمی یا شایدم بفهمی مشکی رنگ پر عظمتی................

میشه تو سیاهی فرو بری و فکر کنی میون این همه سیاهی چیه که تو رو به سمت خودش می کشه...

می تونی توی اون همه سیاهی هاله های نور ببینی و نا خوداگاه یاد جمله معروف در نا امیدی بسی

امید است بیفتی................

اگه قدرت تمرکز خیالت زیاد باشه می تونی هیچ سیاهی نبینی و با چشمای بستت اون چیزی ببینی

که دلت می خواد....

میلادم می خوام چشمای عزیزم ببندم و قاطی اون همه سیاهی قشنگ و با عظمت  تویی رو ببینم که

منو به سمت خودت می کشی و مثل یه نور امید وار کننده می درخشی و بعد تو رو اون جایی داشته 

باشم که  دلم می خواد.......................میلادم تو هم امتحان کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:1  توسط آوین | 
گفته بودم نوشتن بهونه می خواد...و من امروز یکی از بهترین بهونه ها رو برای نوشتن دارم....

دارم از مردی می گم که جزوی از وجود اونم...به قولی از پوست و گوشت و استخونشم....

می دونم امشب شب همه ی مردای دنیاس ولی من فقط می خوام برای تو بنویسم....

تویی که برای من فقط یه پدر نیستی بلکه جزوی از بود و نبودمی.........

می خوام بگم...رفتار سردم...نگاه بی روحم...حرفای بی ربطم جدی نگیر...

شاید بهم حق بدی که دخترت اونجوری که می خوای نیست ولی همیشه دخترت...

بهم حق میدی مطمئنم...اینو از همه چیزت فهمیدم و توی چشمای پر مهرت دیدم....دیدم اشکایی رو که

برام ریختی...دیدم دلواپسیای پدرانتو....دیدم صبح وقتی خواب بودم چه جوری روی پیشونیم بوسه زدی

همشو دیدم...و فهمیدم...اگه نگاه هر دومون سرده ولی هنوزم دلامون برای هم گرمه گرمه...

پدرم دوست دارم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:33  توسط آوین | 
نوشتن بهانه ی قشنگی برای گفتن خیلی چیزا......دلتنگیات...غصه هات...دوست دارم هات...وحتی    

خوشحالی هات...وتو می تونی همه ی اینارو با هر کی دلت می خواد قسمت کنی .......

ومن امروز خوشحالم...خوشحال تر از همیشه چون بهم یاد دادی خوشحال باشم...و ازم خواستی

بخندم...و من خندیدم و تو گفتی تا وقتی بخندم تنهام نمی زاری..ازم خواستی همیشه خوشحال

 باشم...  گفتی تا منو داری غمی نداری...و من هم باور کردم تا وقتی تو رو دارم باید تمام چیزای منفی

 رو دورش خط بکشم...چون تو همه چیزی...و من هر اون چیزی رو که می خوام می تونم تو وجود پاک

 میلادم پیدا کنم ...پس میلادم بخند و خوشحال باش از این همه شادی و مطمئن باش به قولی که دادم

عمل می کنم و هیچ وقت تویی که همه ی هستی منی تنهات نمی زارم....  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 20:33  توسط آوین | 
خیلی مسخرس مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مسخرس که ندونی چی خوشحالت میکنه؟...از چیزایی که ناراحتم می کنه فاکتور میگیرم....

بد نیست یه کمی هم مثبت فکر کنم.....خوب حالا باید به ذهنم فشار بیارم جواب سوالمو بدم...

خیلی سخته...خیلی...ولی سعیمو می کنم...

همیشه وقتی کنارمی خوبم...خوب...خوب...پس با تو بودن خوشحالم می کنه.......

ولی...ولی...فعلا نمی تونم انتظار داشه باشم همش کنارم باشی...حداقل تا یه مدتی....

امروز رفتم پیش روانپزشک ولی بهت نگفتم...ترسیدم بگم....

بهم گفت حالت خیلی بده اگه خودت به خودت کمک نکنی معلوم نیست چه وضعی پیدا کنی...

بهش گفتم می ترسم...می ترسم تو رو از دست بدم....گفت باید این ترس تو خودت بکشی...ولی

نگفت چی جوری؟لابد اینم خودم باید بفهمم....

تو...تو...تو همه چیزمی

میلادم فقط تو میتونی کمکم کنی...با بودنت...با احساست...تو...تو...دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 15:20  توسط آوین | 
خستم...خیلی خسته....و از همیشه بیشتر می ترسم...

ترس...ترس...ترس.کلمه ای که از اول زندگیم به خاطرش محکوم بودم...

ترس از تنهایی تو شب...ترس از جادوگر پیر قصه...ترس از آدم کش بچه ها تو صفحه حوادث...یا شایدم 

بیشتر از همه ترس از تنهایی.......

ولی حا لا دیگه نه از شب و تنها خوابیدن تو اتاقم می ترسم نه از جادوگر توی قصه و نه از دزد بچه ها...

حالا فقط تو وجودم همون ترس از تنهایی مونده...ولی اینبار یه جوره دیگه....

  میلادم می ترسم...می ترسم تو رو از دست بدم..بگو که دلیلی برای ترسم وجود نداره

بگو همیشه کنارمی...بگو به قولت وفاداری

                                                                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 20:14  توسط آوین | 
زندگی داره می گذره بدون اینکه بفهمیم...بدونه اینکه حس کنیم چی میگذره................

و ما باز هم داریم زندگی می کنیم....یادمون رفته انسانیم...یادمون رفته خیلی ها به ما احتیاج دارن...

نه از نظر مادی که از نظر عاطفی.........خسته شدم....خسته شدم از اینکه هر روز بشنوم چند تا آدم

  کشته شدن...ولی باید عادت کنم......

به چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به اینکه دیگه فرود اومدن یه هواپیما رو سر اون همه بچه برام عادی بشه.........

خدا تو بگو...بگو تا کی باید بشنوم و بعد فرا موش کنم............

خدا چرا ما آدمارو این جوری ساختی........توی کارات موندم......باید گریه کنم یا بخندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا شایدم باید فکر کنم...به اینکه چی می شد اینجوری نمیشد...

میلادم تو هم فکر کن...فکر کن ما اگه اینجا با همیم اون ور دنیا خیلی ها از یاد من و تو رفتن......

حد اقل بیا برا شون دعا کنیم...برای همون بچه های کو چیک که پدر ها و مادر هاشون دلواپسشونن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:37  توسط آوین | 
سلام:نمی دونم از کجا بگم

اصلا نمیدونم گفتن این حرفا درسته یا نه....ولی دیشب خیلی شب بدی بود،تا حالا این قدر عصبانی نشده بودی،بهم خیلی حرفا زدی که می دونم خیلیاش از ته دل نبود..........امروز بهم گفتی اگه دیشب نزدیکت بودم منو می کشتی.میدونم که می کشتی ........................

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 22:7  توسط آوین | 
امروز به بهانه یخرید با مامانم اومدم دمه کوچتون،راستش اومدم ا شاید ببینمت.ولی می یونم که مامانم

   فهمید،بعد هم از مغازه ی سر کوچتون یه بلیز برای خودم خریدم،یه بلیز که میدونم با سلیقه ی تو

  جوره..

همیشه هر وقت می خوام یه چیزی بخرم اول به این فکر می کنم که تو خوشت میاد یا نه،اینو دیگه

 مامانم هم فهمیده جون اونم با سلیقه ی تو کار می کنه......................

۲ روزه از همیشه ازت بی خبر ترم،می دونم گوشیت خراب شده ولی یه کمیم به فکر من باش دارم از پا میفتم....................

میلادم دوست دارم....................................به امید با خبری از تو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 15:2  توسط آوین | 
از دستت ناراحتم،نپرس چرا که خودت بهتر میدونی.............

تو می دونی امروز باهام چه کار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیچی نگو،بزار من بگم،آره میلادم امروز منو داغون

 کردی،خوردم کردی تموم شهرو دنبالت گشتم...هزار بار مرگمو خواستم............می دونی چه قدر

نگرانت بودم؟نمیدونی،اگه میدونستی بی خبرم نمی ذاشتی....

وقتی بهم زنگ زدی می خواستم از خوشحالی داد بزنم ولی غرورم اجازه نداد و تنها کاری که کردم این

بود گوشیو قطع کردم...

قول بده دیگه غیبت نزنه......................

دوست دارم کاش پای تلفون بهت میگفتم.............

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 20:27  توسط آوین | 
چند شب پیش بهت گفتم بیا یادمون نره که اگه با هم هستیم به خاطر اینه که اون می خواد....

پس بیا یادمون نره شکرش کنیم به خاطر همه چیز و از همه بیشتر به خاطر با هم بودن.........

گفتم بیا یادمون نره که چه قدر همو دوست داریم...بیا یادمون نره که یکی اون بالا همیشه مواظبمون و تنهامون نمی زاره....................

گفتم میلادم بیا یادمون نره که قدر همو بدونیم و یادمون نره مال همیم..............................

پس یادت نره حرفایی رو که گفتم..................

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط آوین | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:4  توسط آوین | 
یادته یه روز بهم گفتی قدر مادرتو بدون خیلی دوست داره.با اینکه همیشه حرفتو گوش میکردم ولی این بار انگار یادم رفت چی گفتی و دیروز بعد از این همه وقت ی اد حرفت افتادم.میلادم کاش حرفتو گوش می کردم.....................................
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 9:59  توسط آوین | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:11  توسط آوین | 
نوشتن قشنگه در صورتی که به خاطر کسی یا چیزی بنویسی که ارزششو داشته باشه.ارزش چی؟؟؟ارزش اینکه قلمو دستت بگیری و بنویسی.خوب اینکه زحمتی نداره؟آره زحمتی نداره ولی ممکنه فرصت خیلی چیزارو ازت بگیره.نمی دونم والا فرصت چی  ولی شاید بشه توی این مدت که مینویسی خیلی کارای دیگه هم بکنی.

امروز بهم گفتی دیگه حق نداری از بیرون بهم زنگ بزنی.هنوز حرفت تموم نشده گفتی نگو چرا که خودت دلیلشو بهتر میدونی و نمی خوام در این مورد بحث کنی و فقط دلم میخواد بگی چشم ومنم گفتم چشم چون میدونستم خوشت نمیاد بیرون وایسم و جلوی خیلی از آدما با تو حرف بزنم.

حرفتو بدون چون و چرا قبول کردم چون میدونم هر چی میگی درسته و به خاطر خودمه.به هر حال دیگه بحث کردن بی مورد و باید حرفتو گوش کنم.فقط می خوام بدونی توی این مدت هر چی سختی کشیدم و هر کاری که کردم به خاطر تو بوده.

تویی که همه چیزمی .راحت مینویسم دوست دارم چون گناهی نکردم..............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:59  توسط آوین | 
نمی دونم الان نصف شبی تو اتاقم چه چیزایی میتونه منو آروم کنه؟؟تخت خوابی که روش نشستم و همیشه ی خدا نامرتبه؟؟؟؟یا میز تحریر کوچیکی که هیچ وقت همت عوض کردنشو نداشتم یا حتی تمیز کردنشو.توی اتاق کوچیک من همه چی هست و هیچی نیست.خالی و پر از خاطره،خاطره هایی که شاید خیلیاش منو یاد تو میندازه،همیشه هر کس پاشو توی اتاقم می ذاشت اولین چیزی که توجهشو جلب میکرد نوشته های روی دیوارم بود و شاید اون نوشته ها برای من همه چیز بود و هیچی نبود،نوشته هایی که بعضیاش حالا حال خودمم به هم میزنه ولی حالا دیگه هیچ کدوم از اون نوشته ها نیست،شاید اینجوری عروسکای تو اتاقم بیشتر به چشم بیان یا شایدم قاب عکسی که هر بار با نگاه کردنش خودمو میبینم و یه دفعه یادم میفته که خیلی وقته یادم رفته کیم شاید از وقتی که تو شدی همی چیز من

کمک کن تا خودمو پیدا کنم

قول میدم با پیدا کردن خودم تو رو گم نکنم...میلاد من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 11:21  توسط آوین | 
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید

                        و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر میکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:19  توسط آوین | 
می خوام پولامو جمع کنم 

                                نازتو بخرم

بعد با پولام یه جعبه مداد رنگی بخرم 

                                               نازتو بکشم   

                                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:28  توسط آوین | 
سلام:

من تا ۳ روز دیگه هیچی نمینویسم

میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون دارم میام پیشت که تنها نباشی

ببین............ببین.........................................................

تنهات نمیزارم......................................................................میلاد من

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 21:18  توسط آوین | 

میلاد من تنهام نزار.................................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:17  توسط آوین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ حرفای دل تنگمه برای اونی که واقعا دوسش دارم .امیدوارم یه روز بفهمه که چه قدر عاشقش بودم.میسپارمش دست خدا خدایی که بهترینه

پیوندهای روزانه
دوست دارم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1385
تیر 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM